تبليغاتX
غمگسار

غمگسار

که هر غم را بباید غمگساری / آن را که غمگسار تو باشی، چه غم است

خُنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش


بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 1:0 توسط فریده| |

با کسی نباش که از بی کسی اش می نالد با کسی

باش که در جمع کسان تو را می خواهد

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 12:55 توسط فریده| |

خدایا

     گر در عملم آنچه تو را باید نیست


     اندر کرمت آنچه مرا باید هست


نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 20:29 توسط فریده| |

آيت آ… حسن زاده آملي

الهي! تا به حال ميگفتم « گذشته ها گذشت » ، اكنون مي بينم كه گذشته هايم نگذشت بلكه همه در من جمع است. آه، آه، از يوم الجمع…
نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 16:55 توسط فریده| |


در زندگی از تصور مصیبت‌های بی‌شماری رنج بردم

که هرگز اتفاق نیفتادند!!!

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 15:4 توسط فریده| |

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، کمی
 کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به
 من چه اصلا" ،مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت
 "اشکال نداره" وجود دارد
نوشته شده در سه شنبه 23 آذر1389ساعت 18:36 توسط فریده| |


یکی بود يکي نبود، يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش کوچولوي خوشگل به پسرکوچولو، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت، پسرکوچولو هي به مامان و باباش اصرار مي کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش مي‌ترسيدن که پسرشون حسودي کنه و يه بلايي سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهاي پسرکوچولوي قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد… خم شد روي سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدي، به من مي گي قيافه ي خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره
نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 13:37 توسط فریده| |

 

برنده جایزه داوران 14مین جشنواره بین المللی کارتون و انیمیشن

سئول - کره 2010

 (نمیدونم از کدوم کشور هست)

مهر مادری

MasoudZiaeiSicaf676878789.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 17:7 توسط فریده| |

ماه رمضان همگی و خودم مبارک باشه

نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 10:32 توسط فریده| |

از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری

مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی

اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری،

ابداٌ مشکلی وجود ندارد.

درخت تنومند است: خوب که چی؟

بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی

و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند

ولی هیچکدام رنج نمی برند

انسان مقایسه را خلق می کند،

زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود. 

ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن

و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،

زیرا میلیون ها انسان وجود دارند

کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است،

کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد

کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،

کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است،

کسی چنان است و دیگری چنین است.

اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان.....

رنج بزرگی گردآوری می کنی.

ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است 

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 17:12 توسط فریده|

آرام آرام خواهید مرد، اگر سفر نکنید، اگر کتاب نخوانید، اگر به صداهای زندگی گوش ندهید، اگر از خود قدردانی نکنید، آرام آرام خواهید مرد وقتی که "عزت نفس "خود را بکشید، و وقتی که به دیگران امکان ندهید که به شما کمک کنند، آرام آرام خواهید مرد اگر بنده عادتهای خود شوید، و هر روز بر همان مسیرهایی که پیوسته می روید، بروید... اگر روزمرگی را تغییر ندهید، اگر لباسهایی به رنگهای مختلف نپوشید، و با کسانی که نمی شناسید صحبت نکنید، آرام آرام خواهید مرد اگر از عشق ورزیدن ، و همه آن احساساتی که انسان را آشفته می سازد، و کسانی که باعث می شوند تا چشمان شما برق زند، و قلب شما از عشق به تپش در آید پرهیز کنید، آرام آرام خواهید مرد وقتی که از کارتان راضی نیستید یا از عشق خود گله دارید و قصد ندارید که زندگی تان را اصلاح کنید، اگر خطر نکنید و به دنبال آنچه که در مقابل نامطمئن ها - بی خطر است نروید، اگر به دنبال رویای خود نروید، اگر به خودتان اجازه ندهید که حداقل برای یک بار هم که شده از مصلحت اندیشی فرار کنید. امروز زندگی کردن را آغاز کنید امروز دل را به دریا بزنید کاری انجام دهید به خودتان اجازه ندهید که آرام آرام بمیرید و فراموش نکنید که همواره با نشاط باشید
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 13:51 توسط فریده| |

(نویسنده نامشخص)

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 17:6 توسط فریده|

(نویسنده نامشخص)

نباید گفت «من دست ندارم.» بلكه باید پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد».
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا ...، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:

«چرا؟» «چرا من؟» «چرا حالا؟»

 
سؤالاتي كه با  «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخه بي حاصل بيندازند.
اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 16:44 توسط فریده|

 

رفته بودیم کوه، یه سگ از اول مسیر باهامون همراه شد، همش سعی میکرد تو صف

حرکت کنه، هرجا هم یه کم مکث می کردیم اون می نشست، حرکت که میکردیم راه

می افتاد. یه جای جالبش هم این بود که بچه ها موقع پایین اومدن رو برف سر میخوردن، جناب سگ

 یه طوری رو برفا خوابید که بتونه سر بخوره و سر خورد اومد پایین

خلاصه تا آخر کم نیاورد، باهامون تا قله اومد و برگشت

ولی یه جایی آخراش که موندیم برا استراحت واقعا وا رفته بود، قرار شد صداش و درنیاریم و

آروم حرکت کنیم ولی بازم فهمید و اومد

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 13:0 توسط فریده| |

 
اولین بار پدر و مادرمان یک سیب خوردند!

دانشمندان  به ما هم میگویند بهتر است هر روز یک عدد

سیب بخوری تا از فواید آن بهره مند شوی

اگر پدر و مادرم سیب نمی خوردند چه می شد؟

ببینید ...  سیب آبدار سبز


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 17:57 توسط فریده|

الهی!  چه بی صدا می بخشی،

 

و ما چه  حسابگرانه تسبیح می گوییم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 22:13 توسط فریده| |

 

آن روز که اميد را به نااميد،

 

شادي را به غمگين و نور را به

 

 تاريکي هديه مي کنيم، عيد است...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 12:25 توسط فریده| |

 

 

آسمان فرصت پرواز بلند است ولي


قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:42 توسط فریده| |

در امتداد ديواري از يادگاري

ديواري از قلب و تاريخ و حروف اول نام هاي عاشق

در اولين و آخرين هجاي واژه اي ماندم.

به رغم باور کوچه ي بن بست

"درد" را از هر طرف که بخواني

درد است!



گيلدا

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:35 توسط فریده|

 

بیچاره قلوه سنگی که از دست کودکی

به سوی پرنده ای پرتاب میشود،

مانده دل کودک را بشکند،یا

 دل پرنده را

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 22:56 توسط فریده| |



گیریم که دست و علم و مشک بیفتد


برخیز فدای سرت انگار نه انگار


نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 15:43 توسط فریده| |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را

-------------
راه رفتن بیاموز، زیرا سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

----------------------

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر

-----------------------
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

-----------------------

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

----------------------

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

-----------------------------

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

-----------------------------

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 18:54 توسط فریده| |

 

زندگي را با چيزهاي بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحي نيستند. خريد یک شاخه گل مي‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نمي‌كنيم؛ همانقدر كه ويران مي‌كنيم، نمي‌سازيم؛ همانقدر كه كهنه مي‌كنيم، تازگي نمي‌بخشيم؛ همانقدر كه دور مي‌شويم، باز نمي‌گرديم؛ همانقدر كه آلوده مي‌كنيم، پاك نمي‌كنيم؛ همانقدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش مي‌كنيم، آنها را به ياد نمي‌آوريم؛ همانقدر كه از رونق مي‌اندازيم، رونق نمي‌بخشيم. مشكل اين است كه از همۀ روياهاي خوش آغاز دور مي‌شويم.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 14:19 توسط فریده| |

شکلهای من در طول یک ماه قبل از جامع

           Sad game endings            Dead Smiley Sticker

:shifty sticker

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 13:57 توسط فریده|

 

عملت چیست...

که فردوس برین میخواهی؟؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 22:14 توسط فریده|

 

صدای انفجار آمد وسنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد٬ رفتیم جلو٬ سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم٬«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل!٬ یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب!٬ دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه!٬ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن!٬ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن!٬ پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن!٬ جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ورضایت دادن به هفتصد تا»

 

dsc07869

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 15:27 توسط فریده|

 

   كاروان رفت و

                    تو در خواب و

                            بيابان در پيش ...

                                             

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:36 توسط فریده|

 

شعری از مری هریک شاعره سیاپوست آمریکایی، ترجمه محمد بهرامی اصل-تبریزی
برای مادرم  
 که دستهای او 
شبی ز کشتکار آسمان  
 برای من ستاره چید  
 همیشه گریه میکنم  
 برای مادرم 
که دردهای او  
در  این زمانه غریب و ننگ و رنگ 
برای گریه های من 
 بهانه بود  
همیشه گریه میکنم
برای مادرم که زندگانیش  
غرور بود و فقر بود و عاطفه  
همیشه گریه میکنم
برای مادرم که رفته تا خدا 
برای مادرم  که دلشکسته بود 
همیشه گریه میکنم
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 11:1 توسط فریده|

فریدون مشیری

بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
...
" دوستت دارم " را من دلاویزترین شعر جهان یافت ام!
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و نه ده بار ، که صد بار بگو!
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس،
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:57 توسط فریده|

 

 

بی سبب نعره مزن، وای بس است

حق مطلب شاید امروز  آنچه  میدانی نیست...

*ماتیلدا...رثان*

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:38 توسط فریده|

Design By : blgfa