غمگسار
که هر غم را بباید غمگساری / آن را که غمگسار تو باشی، چه غم است
خُنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...
با کسی نباش که از بی کسی اش می نالد با کسی باش که در جمع کسان تو را می خواهد خدایا گر در عملم آنچه تو را باید نیست اندر کرمت آنچه مرا باید هست در زندگی از تصور
مصیبتهای بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق
نیفتادند!!! یکی بود يکي نبود، يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري
بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش کوچولوي
خوشگل به پسرکوچولو، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت، پسرکوچولو هي به مامان
و باباش اصرار مي کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش ميترسيدن
که پسرشون حسودي کنه و يه بلايي سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهاي پسرکوچولوي قصه
اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش
باشن. برنده جایزه داوران 14مین جشنواره بین المللی کارتون و انیمیشن سئول - کره 2010 (نمیدونم از کدوم کشور هست) مهر مادری از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری، ابداٌ مشکلی وجود ندارد. درخت تنومند است: خوب که چی؟ بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند ولی هیچکدام رنج نمی برند انسان مقایسه را خلق می کند، زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود. ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است، زیرا میلیون ها انسان وجود دارند کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است، کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است، کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است، کسی چنان است و دیگری چنین است. اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان..... رنج بزرگی گردآوری می کنی. ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است نباید گفت «من دست ندارم.» بلكه باید پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم
انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري
ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد». «چرا؟»
«چرا من؟» «چرا حالا؟» رفته بودیم کوه، یه سگ از اول مسیر باهامون همراه شد، همش سعی میکرد تو صف حرکت کنه می افتاد. یه جای جالبش هم این بود که بچه ها موقع پایین اومدن رو برف سر میخوردن، جناب سگ یه طوری رو برفا خوابید که بتونه سر بخوره و سر خورد اومد پایین خلاصه تا آخر کم نیاورد، باهامون تا قله اومد و برگشت ولی یه جایی آخراش که موندیم برا استراحت واقعا وا رفته بود، قرار شد صداش و درنیاریم و آروم حرکت کنیم ولی بازم فهمید و اومد ببینید ... سیب آبدار سبز الهی! چه بی صدا می بخشی، و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوییم! آن روز که اميد را به نااميد، شادي را به غمگين و نور را به تاريکي هديه مي کنيم، عيد است... آسمان فرصت پرواز بلند است ولي قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي در امتداد ديواري از يادگاري بیچاره قلوه سنگی که از دست کودکی به سوی پرنده ای پرتاب میشود، مانده دل کودک را بشکند،یا دل پرنده را برخیز فدای سرت انگار نه انگار وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را ------------ ------------ دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر ------------ ------------ بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند ------------ پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ------------ پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند ------------ اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست زندگي را با چيزهاي بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحي نيستند. خريد یک شاخه گل ميتواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نميكنيم؛ همانقدر كه ويران ميكنيم، نميسازيم؛ همانقدر كه كهنه ميكنيم، تازگي نميبخشيم؛ همانقدر كه دور ميشويم، باز نميگرديم؛ همانقدر كه آلوده ميكنيم، پاك نميكنيم؛ همانقدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش ميكنيم، آنها را به ياد نميآوريم؛ همانقدر كه از رونق مياندازيم، رونق نميبخشيم. مشكل اين است كه از همۀ روياهاي خوش آغاز دور ميشويم. صدای انفجار آمد وسنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد٬ رفتیم جلو٬ سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم٬«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل!٬ یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب!٬ دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه!٬ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن!٬ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن!٬ پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن!٬ جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ورضایت دادن به هفتصد تا» بی سبب نعره مزن، وای بس است حق مطلب شاید امروز آنچه میدانی نیست... *ماتیلدا...رثان*
الهي! تا به حال ميگفتم « گذشته ها گذشت
» ، اكنون مي بينم كه گذشته هايم نگذشت بلكه همه در من جمع است. آه، آه، از يوم
الجمع…
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، کمی
کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به
من چه اصلا" ،مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت
"اشکال نداره" وجود دارد

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني...
ادامه مطلب
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا ...، اغلب
ما از خودمان مي پرسيم:
سؤالاتي كه با «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخه
بي حاصل بيندازند.
اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته
باشد،اهميتي ندارد.
افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه» شروع مي شوند:
ادامه مطلب
![]()
![]()
، هرجا هم یه کم مکث می کردیم اون می نشست، حرکت که میکردیم راه![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
دانشمندان به ما هم میگویند بهتر است هر روز یک عدد
سیب بخوری تا از فواید آن بهره مند شوی
اگر پدر و مادرم سیب نمی خوردند چه می شد؟
ادامه مطلب
ديواري از قلب و تاريخ و حروف اول نام هاي عاشق
در اولين و آخرين هجاي واژه اي ماندم.
به رغم باور کوچه ي بن بست
"درد" را از هر طرف که بخواني
درد است!
گيلدا
راه رفتن بیاموز، زیرا سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

شعری از مری هریک شاعره سیاپوست آمریکایی، ترجمه محمد بهرامی اصل-تبریزی
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و نه ده بار ، که صد بار بگو!
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس،
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!
Design By : blgfa







